محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

284

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

گفتند شو با محمّد صلح كن تا مسلمان شويم . او گفت : من تنها نروم كه چون باز آيم مرا بكشيد ، همچنانكه عروه را كشتيد . پس پنج تن ديگر از مهتران طايف با او بفرستادند و ايشان را گفتند ما را با محمّد صلح كنيد و شرط گيريد تا مسلمان شويم . ايشان هر شش تن به مدينه آمدند به ماه رمضان و به خانهء مغيرة بن شعبه فرود آمدند كه مغيره از بنى ثقيف بود از قبيلهء ايشان . پس مغيره با ايشان سوى پيغمبر آمد . و چون ايشان اندر آمدند ، خالد بن الوليد دوست ايشان بود و پيش پيغمبر نشسته بود . ايشان بر قوم خويش صلح خواستند به يكى شرط كه خانهء لات ويران نكنند ، و لات بتى بود از سنگ مر اهل طايف را خاصه به حصار اندر . پس پيغمبر را گفتند ما را عفو كن از نماز . اجابت نكرد و گفت : دين كه اندر او نماز نبود اندر او چيز نبود . پس گفتند ما را عفو كن كه بتان را به دست خويش نشكنيم . پيغمبر عليه السّلام آن را اجابت كرد و گفت : من خود كس فرستم تا آن بتان را بشكند . و پيغمبر عليه السّلام با ايشان صلح كرد و ايشان را صلح نامه بداد و برفتند . پس چون پيغمبر عليه السّلام غزو طايف بكرد به غزو تبوك شد . خبر غزو تبوك محمّد بن جرير ايدون گويد كه پيغمبر مردمان را آگاهى داد كه به تبوك رويد ، و توانگران را بفرمود كه درويشان را يارى كنيد به ستور و نفقه . و هر كسى به مقدار خويش چيزى همى دادند . و عثمان بن عفّان رضى الله عنه اندر اين غزو بسيار مدد و نيكويى كرد از خواستهء خويش [ كه كس نكرد ] . پس همه كس بيرون شدند توانگر و درويش و بيمار و درست . و پيغمبر سپاه عرض كرد و بيماران را و نابينا آن را و درويشان را كه چيزى نداشتند باز گردانيد . و خداى تعالى آيت فرستاد اندر شأن ايشان و گفت : قوله تعالى ، * ( لَيْسَ عَلَى الضُّعَفاءِ وَلا عَلَى الْمَرْضى وَلا عَلَى الَّذِينَ لا يَجِدُونَ ما يُنْفِقُونَ حَرَجٌ إِذا نَصَحُوا لِلَّه وَرَسُولِه ما عَلَى الْمُحْسِنِينَ من سَبِيلٍ وَالله غَفُورٌ رَحِيمٌ . 9 : 91 ) * پس گفت : * ( وَلا عَلَى الَّذِينَ إِذا ما أَتَوْكَ لِتَحْمِلَهُمْ ) *